سميره مختار الليثي ( مترجم : محمد حاجى تقى )
210
جهاد الشيعة في العصر العباسي الأول ( جهاد شيعه در دوره اول عباسى ) ( فارسى )
سپس منصور بار عام داد و مردمان ، اجازه ورود به پيشگاهش يافتند . بعضى از مردم براى چاپلوسى خليفه ، ابراهيم را هجو مىگفتند ، اما از چهره منصور ناراحتى مشهود بود تا آنكه جعفر بن حنظله بهرانى وارد شد و به خليفه گفت : « خدا پاداش تو را در مصيبت پسر عمويت افزون كند و او را ببخشد به سبب تقصيرى كه در حق تو كرد . » منصور خشنودى خود را از اين سخن ، آشكار كرد و اين باعث شد ديگرانى كه از اين پس بر منصور وارد مىشدند ، سخنانى چون او بر زبان برانند . « 1 » ابراهيم سپاه خود را از تعقيب فراريان سپاه عباسى منع كرده بود كه منجر به شكست سپاه وى و كشته شدنش شد . به رغم اينكه امام ابو حنيفه به او نامهاى نوشته و در آن آمده بود : « اگر خدا تو را بر عيسى و يارانش پيروز كرد ، با ايشان به سيره پدرت در جنگ جمل رفتار مكن ، كه او در آن جنگ ، شكست خورده را نكشت و اموال را تصاحب نكرد و به تعقيب فرارى از جنگ نپرداخت و مجروح را نكشت ؛ چرا كه اصحاب جمل ، ياوران ديگرى نداشتند ، بلكه بايد به سيره پدرت در جنگ صفين عمل كنى كه على عليه السّلام فرزندان را اسير كرد و مجروحان را كشت و غنايم را تقسيم كرد ؛ زيرا مردم شام ، ياوران و اهلى داشتند و در سرزمين خويش مىجنگيدند . » « 2 » بزرگان علوى پس از كشته شدن محمد و برادرش ابراهيم ، مدينه و بصره را ترك كردند و عازم كوفه شدند و يك ماه در آن شهر مخفى بودند . اما ربيع بن يونس ، حاجب منصور ، از محل آنان آگاه شد و آنها را براى مجازات نزد منصور آورد و دو نفرشان را كه جعفر بن محمد صادق عليه السّلام و حسن بن زيد نام داشتند بر خليفه وارد كرد . منصور از ايشان پرسيد : « مىدانيد براى چه شما را خواستم ؟ امام صادق عليه السّلام پاسخ داد : نه . . . منصور گفت : خواستم منزلت و موقعيت شما را درهم شكنم و دلهاتان را ترسان سازم و نخلهاتان را نابارور گردانم و شما را در مكانهاى مخفى نگاه دارم تا ديگر نه از اهل حجاز و نه از اهل عراق
--> ( 1 ) . تاريخ طبرى ، ج 6 ، ص 263 . منصور همچنين وقتى خبر وفات امام جعفر صادق عليه السّلام را شنيد گريست . ( تاريخ يعقوبى ، ج 3 ، ص 117 ) ، همانگونه كه هادى خليفه عباسى هنگام شنيدن خبر كشته شدن حسين بن على گريست . ( مسعودى ، مروج الذهب ، ج 3 ، ص 237 ) ( 2 ) . اصفهانى ، مقاتل الطالبيين ، ص 367 .